| ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیم | ما توانیم که از خلق زمان دور جهیم | |
| نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم | ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی |
□
| روز هر روزی، خورشید بیاید بر ما | خویشتن برفکند بر تن ما و سر ما | |
| چون شب آید برود خورشید از محضر ما | ماهتاب آید و درخسبد در بستر ما | |
| وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما | نکند هیچ کس این بیادبان را ادبی |
□
| بچگان ما مانندهی شمس و قمرند | زانکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند | |
| تابناکند ازیرا که دو علوی گهرند | بچگان آن بنسبتر که ازین باب گرند | |
| چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرند | تهمت آلوده نگردند به دیگر سببی |
□
| رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم | تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم | |
| تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم | تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم | |
| تا فراوان نشود تجربت جان و تنم | کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست آبی |
□
| اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسران | آن خورشید و قمر باشند این جانوران | |
| زان کجا نیست مه روشن و خورشید مران | به نسب باز شوند این پسران با پدران | |
| و گر ایدونکه بباشند ز پشت دگران | از پس کشتن زنده نشوند، ای وربی! |
□
| رزبان آمد و حلقوم همه باز برید | قطرهای خون به مثل از گلوی کس نچکید | |
| نه بنالید از ایشان کس و نه کس بتپید | باز آمد همگانرا سوی چرخشت کشید | |
| به لگد ناف و زهار همه از هم ببرید | که از ایشان، به تن اندر شده بودش غضبی |
□
| پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش | خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش | |
| پس به صاروج بیندود همه بام و برش | جامهی گرم برافکند پلاسین ز برش | |
| پنج شش ماه زمستانی نگشاد درش | دو ربیع و دو جمادی و تمام رجبی |