| ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار | می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار | |
| با من چنان بزی که همیزیستی تو پار | این ناز بیکرانت تو برگیر از میان |
□
| تا زین سپس همی گه و بیگاه خوش زییم | دانی به هیچ حال زبون کسی نییم | |
| تا روز با سماع بتانیم و با مییم | داند هر آنکه داند ما را، که ما کییم | |
| آن مهتری که ما به جهان کهتر وییم | میر بزرگوارست و اقبال او همان |
□
| پور سپاهدار خراسان، محمدست | فرخنده بخت و فرخ روی و مویدست | |
| آزاد طبع و پاک نهاد و ممجدست | نیکو خصال و نیکخویست و موحدست | |
| آنکس که او به حق سزاوار سوددست | جز وی کسی ندانم امروز در جهان |
□
| نصرست باب میر که فخر انامه بود | بخشیدنش همه زر، سیم و جامه بود | |
| از میر ممنینش منشور و نامه بود | خورشید خاص بود و سزاوار عامه بود | |
| از بهر آنکه مال ده و شادکامه بود | بودند خلق زو به همه وقت شادمان |
□
| اندر عجم نبود به مردی کسی چون نصر | بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر | |
| فرمانبرش بدند همه سیدان عصر | افزون بدی جلالت و قدرش ز حد و حصر | |
| اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر | خوش باشد آن پسر که پدر باشدش چنان |
□
| اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نکرد | کس را گزافه چرخ فلک پادشا نکرد | |
| او بد سزای صدر، جهان ناسزا نکرد | این کار کو بکرد جز از بهر ما نکرد | |
| ما را به چنگ هیچکسی مبتلا نکرد | شکر آن خدای را که چنین باشدش توان |
□
| امروز خلق را همه فخر از تبار اوست | وین روزگار خوش، همه از روزگار اوست | |
| از بهر آنکه شاه جهان دوستدار اوست | دولت مطیع اوست، خداوند یار اوست | |
| چون دید شاه، خلق جهان خواستار اوست | بر ملک خویش کرد مر او را نگاهبان |