| بشکفت لالهها چو عقیقین پیالهها | وانگه پیالهها، همه آگنده مشک و بان |
□
| بنمود چون ز برج بره آفتاب روی | گلها شکفت بر تن گلبن به جای موی | |
| چون دید دوش گل را اندر کنار جوی | آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوی | |
| بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی | گاهی سرود گوی شد و گاه شعرخوان |
□
| گلها کشیدهاند به سر بر کبودها | نه تارها پدید برآنها نه پودها | |
| مرغان همیزنند همه روز رودها | گویند زار زار همه شب سرودها | |
| تا بامداد گردد، از شط و رودها | مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان |
□
| تا بوستان بسان بهشت ارم شود | صحرا ز عکس لاله چو بیتالحرم شود | |
| بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود | مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود | |
| افزون شود نشاط و ازو رنج کم شود | بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان |
□
| بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر | ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر | |
| قمری همیسراید اشعار چون جریر | صلصل همینوازد یکجای بم و زیر | |
| چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر | گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان |
□
| تا بادها وزان شد بر روی آبها | آن آبها گرفت شکنها و تابها | |
| تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها | بستند باغها ز گل و می خضابها | |
| برداشتند بر گل و سوسن شرابها | از عشق نیکوان پریچهره، عاشقان |
□
| عاشق ز مهر یار بدین وقت میخورد | چون میگرفت عاشق، بر باغ بگذرد | |
| اطراف گلستان را چون نیک بنگرد | پیراهن صبوری چون غنچه بردرد | |
| از نرگس طری و بنفشه حسد برد | کان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان |
□
| خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار | گر در کنار یار بود، خوش بود بهار |