| سوسن کافور بوی، گلبن گوهر فروش | وز مه اردیبهشت کرده بهشت برین |
□
| شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقه | شاخ گل اندر میان بسته بود منطقه | |
| ابر سیه را شمال کرده بود بدرقه | بدرقهی رایگان بی طمع و مخرقه | |
| باد سحرگاهیان کرده بود تفرقه | خرمن در و عقیق بر همه روی زمین |
□
| چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته | زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته | |
| ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته | وز سم اسبش به راه لل تر ریخته | |
| در دهن لاله باد، ریخته و بیخته | بیخته مشک سیاه، ریخته در ثمین |
□
| سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار | چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار | |
| مرغ نهاد آشیانبر سر شاخ چنار | چون سپر خیزران بر سر مرد سوار | |
| گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزار | همچو عروسی غریق در بن دریای چین |
□
| وقت سحرگه کلنگ تعبیهای ساختهست | وز لب دریای هند تا خزران تاختهست | |
| میغ سیه بر قفاش تیغ برون آختهست | طبل فرو کوفتهست، خشت بینداختهست | |
| ماه نو منخسف در گلوی فاختهست | طوطیکان با نوا، قمریکان با انین |
□
| گویی بط سپید جامه به صابون زدهست | کبک دری ساقها در قدح خون زدهست | |
| بر گلتر عندلیب گنج فریدون زدهست | لشکر چین در بهار بر که و هامون زدهست | |
| لاله سوی جویبار لشکر بیرون زدهست | خیمهی او سبزگون، خرگه او آتشین |
□
| از دم طاووس نر ماهی سربر زدهست | دستگکی موردتر، گویی برپر زدهست | |
| شانگکی ز آبنوس هدهد بر سرزدهست | بر دو بناگوش کبک غالیهی تر زدهست | |
| قمریک طوقدار گویی سر در زدهست | در شبه گون خاتمی، حلقهی او بینگین |
□
| باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمدهست | کم سخن عندلیب دوش به گوش آمدهست |