| وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان | ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان | |
| بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان | وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار |
□
| آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان | برپشت لگد بیست هزاران بزندشان | |
| رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان | پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان | |
| از بند شبانروزی بیرون نهلدشان | تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار |
□
| آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان | جایی فکند دور و نگردد به کرانشان | |
| خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان | وندر فکند باز به زندان گرانشان | |
| سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان | داند که بدان خون نبود مرد گرفتار |
□
| یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان | پیش آید و بردارد مهر از در و بندان | |
| چون در نگرد باز به زندانی و زندان | صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان | |
| گل بیند چندان و سمن بیند چندان | چندانکه به گلزار ندیدهست و سمنزار |
□
| گوید که شما را به چسان حال بکشتم | اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم | |
| از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم | کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم | |
| بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم | گفتم که شما را نبود زین پس بازار |
□
| امروز به خم اندر نیکوتر از آنید | نیکوتر از آنید و بیآهوتر از آنید | |
| زندهتر از آنید و بنیروتر از آنید | والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید | |
| حقا که بسی تازهتر و نوتر از آنید | من نیز از این پس ننمایمتان آزار |
□
| از مجلستان هرگز بیرون نگذارم | وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم | |
| بر فرق شما آب گل سوری بارم | با جام چو آبی به هم اندر بگسارم | |
| من خوب مکافات شما باز گزارم | من حق شما باز گزارم به بتاوار |