| جز حادثه هرگز طلبم کس نکند | یک پرسش گرم جز تبم کس نکند | |
| ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم | یک قطرهی آب بر لبم کس نکند |
□
| بفنود تنم بر درم و آب و زمین | دل بر خرد و علم به دانش بفنود |
□
| نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود | حال من از اقبال تو فرخنده شود | |
| وز غیر تو هر جا سخن آید به میان | خاطر به زار غم پراگنده شود |
□
| آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر | ترسنده ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر | |
| دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر | لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر |
□
| هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر | بیدستانیست این ریاض بدو در | |
| بیهوده همان، که باغبانت به قفاست | چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر |
□
| چون کشته ببینیام، دو لب گشته فراز | از جان تهی این قالب فرسوده به آز | |
| بر بالینم نشین و میگوی بناز: | کای من تو بکشته و پشیمان شده باز |
□
| در جستن آن نگار پر کینه و جنگ | گشتیم سراپای جهان با دل تنگ | |
| شد دست ز کار و رفت پا از رفتار | این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ |
□
| بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل | بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل | |
| این غم، که مراست کوه قافست، نه غم | این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل |
□
| واجب نبود به کس بر، افضال و کرم | واجب باشد هر آینه شکر نعم | |
| تقصیر نکرد خواجه در ناواجب | من در واجب چگونه تقصیر کنم؟ |
□
| یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم | چون دست زنان مصریان کرد دلم | |
| ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم | امروز نشانهی غمان کرد دلم |
□
| چون جشه فشانی، ای پسر، در کویم | خاک قدمت چو مشک در دیده زنم |