| دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟ | دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟ | |
| من زنده به عشق توام ای دوست ولیک | از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟ |
□
| ای کرده غم عشق تو غمخواری دل | درد تو شده شفای بیماری دل | |
| رویت که به خواب در ندیدهست کسش | دیده نشود مگر به بیداری دل |
□
| آنی که منور است آفاق از تو | محروم بماندم من مشتاق از تو | |
| این محنت نو نگر که در خلوت وصل | تو با دگری جفتی و من طاق از تو |
□
| شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد | و از بهر تو زهر اندهی نوش نکرد | |
| ای جان جهان هیچ نیاوردی یاد | آن را که تو را هیچ فراموش نکرد |