|
بیا ساقی آن بادهی چون عقیق
|
|
که هم کوثرش نام شد هم رحیق
|
|
فرو ریز تا چون بکشتی شود
|
|
خراباتی از وی بهشتی شود
|
|
بیا مطرب آن چاشنی بخش روح
|
|
که هم صبح ازو خوش شود هم صبوح
|
|
فرو گوی و مجلس پر آوازه کن
|
|
دل و جان می خوارگان تازه کن
|
|
به جام طرب زنده کن جان پاک
|
|
که محتاج جرعه است مرده به خاک
|
|
بیا ساقی آن گنج دان نشاط
|
|
که اندیشه را در نوردد بساط
|
|
بده تا نشاط سخن نو کنیم
|
|
و زو مجلس آرای خسرو کنیم
|
|
بیا مطربا ساز کن چنگ را
|
|
به نالش درار آن پر آهنگ را
|
|
زهی گیر کز ذوق آواز وی
|
|
حریفان نگردند محتاج می
|
|
بیا ساقی آن بادهی خوش گوار
|
|
که تا اندوه و غم نهم بر کنار
|