| من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها | کجا خسبد کسی کش میخلد در سینه عقربها؟ | |
| گهی غم میخورم گه خون و میسوزم به صد زاری | چو پرهیزی ندارم جان نخواهم برد ازین تبها | |
| چه بودی گر دران کافر جوی بودی مسلمانی | چنین کز یاربم میخیزد از هر خانه یا ربها | |
| دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من | به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لبها | |
| ز خون دل وضو سازم چو آرم سجده سوی او | بود عشاق را آری بسی زینگونه مذهبها | |
| بناله آن نوای باربد برمیکشد خسرو | که جانها پایکوبان میجهد بیرون ز قالبها |
□
| سوختهی رخت اگر سوی چمن گذر کند | در دل خود گمان کند شعله گرم لاله را | |
| تو ز پیاله میخوری من همه خون که دم به دم | حق لبم همی دهی از لب خود پیاله را |